Designed by Aziz

 
 


فرآيند دو قسمته....
يک وقت تو بدي، خدا خوبه......
يک وقت خدا خوبه، تو بدي.........

نمي خوام....... خودمو دوست ندارم.......
خدا منو دوست داره......

منم سعي مي کنم خودمو دوست داشته باشم........

اگه خودمو دوست داشته باشم اونوقت

خدا خوبه... من چي؟؟؟؟؟؟




◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 



من چقدر خنگم........................


دیدم یه چیزهایی با یه چیزهایی نمی خونه ها..........




◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 



اولين بار...........

مرسي.....




از سر کار برگردي (اون هم وقتي از ساعت ۸ صبح سرکار بودي(!!!!!!!!!!!!!!!!!!))، با يه سردرد خوشگل کامل..... خسته و کوفته بري يه وقت بگيري بعد ببيني يه کامپيوتر خالي هست... بعد بياي بشيني يه دفعه كلي دنيا لطف همين طور بريزه سرت....... مممممم.......... مرسي...........

حالا مي خواي عاشق شو، مي خواي مجنون شو.... ولي عاقل نباش.....




من كه نمي فهمم.... اين خدا اون بالا داره چه كار مي كنه... من كه خوب نيستم... اون اين قدر خوبه كه ادم خجالت بكشه...... بعد باز همون قدر خوبه... و هي خوبه و هي خوبه و هي خوبه.... فكر كنم جدا اين دفعه هم خوابش برده حواسش نيست.... شايد هم خوب اين قدر من بدم كه ترجيح مي ده اصلا بروي خودش نياره....

چشم.... ببخشيد.......




◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 



ز عقل اندیشه​ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل





◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 



يه مهموني خانوادگي که يه جورهايي به زور بري و بعد کلي حس خوب.... حس دوست داشتني بازي کردن و خوب بودن با دختر دايي کوچولوي دوست داشتني ام...... پيدا کردن کلي حس دوست داشتني مشترک تو دوستيهاي آدم.....

يه با يه دوستي که چندين ساله ازش بي خبري... حتي اگه فقط در حد همين حرف هاي روزمره چطوري چه خبر...... خيلي خوشحال شدم.....

با يک نگراني...... نگراني خوب بودن يک دوست....... خوب بودن و يا نبودني که خودت رو توش موثر و يا گناهکار بدوني...... نگراني...... خوب باشي....... خيلي خوب.....

نمي دونم... حس مي کنم نبايد تسليم شد..... نبايد........




زخم زننده،
مقاومت ناپذير،‌
شگفت انگيز
و پر راز و رمز است

‏‏آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد.




◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 



خيلي وقته ننوشتم و نوشتن برام بدجوري سخت شده... ولي بدجوري الان دوست دارم بنويسم.... يه چيز باحال بوبن داره: ّ بين من و دنيا شيشه اي است. نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه، بي آن که بشکند.ّ

باز هم روز اول مشهد امدن و باز هم يه سري حس عجيب و غريب و نه چندان خوب که اين خستگي هم بدجوري تشديشون مي کنه.... نمي دونم شايد کلي از سعي ام براي فرار از اين طوري شدن بود، ولي نشد......

نمي دونم... خستگي خيلي زياد... اون جوري که فکر هات با هم دارن قاطي مي شن و براي حرف زدن قبلش مجبور باشي تمرکز کني تا فکرهات يه لحظه سرجاي خودشون بشينن..... بعد همراه بشه با يه سري حس نه چندان خوب...... يه حس عدم ارتباط... يه گارد سنگين که نشه بهش نزديک شد... نمي دونم...
..........








◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘◘

 

 

www.flickr.com