از سر کار برگردي (اون هم وقتي از ساعت ۸ صبح سرکار بودي(!!!!!!!!!!!!!!!!!!))، با يه سردرد خوشگل کامل..... خسته و کوفته بري يه وقت بگيري بعد ببيني يه کامپيوتر خالي هست... بعد بياي بشيني يه دفعه كلي دنيا لطف همين طور بريزه سرت....... مممممم.......... مرسي...........
من كه نمي فهمم.... اين خدا اون بالا داره چه كار مي كنه... من كه خوب نيستم... اون اين قدر خوبه كه ادم خجالت بكشه...... بعد باز همون قدر خوبه... و هي خوبه و هي خوبه و هي خوبه.... فكر كنم جدا اين دفعه هم خوابش برده حواسش نيست.... شايد هم خوب اين قدر من بدم كه ترجيح مي ده اصلا بروي خودش نياره....
يه مهموني خانوادگي که يه جورهايي به زور بري و بعد کلي حس خوب.... حس دوست داشتني بازي کردن و خوب بودن با دختر دايي کوچولوي دوست داشتني ام...... پيدا کردن کلي حس دوست داشتني مشترک تو دوستيهاي آدم.....
يه با يه دوستي که چندين ساله ازش بي خبري... حتي اگه فقط در حد همين حرف هاي روزمره چطوري چه خبر...... خيلي خوشحال شدم.....
با يک نگراني...... نگراني خوب بودن يک دوست....... خوب بودن و يا نبودني که خودت رو توش موثر و يا گناهکار بدوني...... نگراني...... خوب باشي....... خيلي خوب.....
خيلي وقته ننوشتم و نوشتن برام بدجوري سخت شده... ولي بدجوري الان دوست دارم بنويسم.... يه چيز باحال بوبن داره: ّ بين من و دنيا شيشه اي است. نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه، بي آن که بشکند.ّ
باز هم روز اول مشهد امدن و باز هم يه سري حس عجيب و غريب و نه چندان خوب که اين خستگي هم بدجوري تشديشون مي کنه.... نمي دونم شايد کلي از سعي ام براي فرار از اين طوري شدن بود، ولي نشد......
نمي دونم... خستگي خيلي زياد... اون جوري که فکر هات با هم دارن قاطي مي شن و براي حرف زدن قبلش مجبور باشي تمرکز کني تا فکرهات يه لحظه سرجاي خودشون بشينن..... بعد همراه بشه با يه سري حس نه چندان خوب...... يه حس عدم ارتباط... يه گارد سنگين که نشه بهش نزديک شد... نمي دونم...
..........